دست نوشته های یک نفر


ز مثل زندگی ز مثل زلزله ز مثل ايمان

ساعت 17و 59دقیقه و51 ثانیه است.کتاب اندیشه اسلامی در دستم است و جزوه فرهنگ عامه در کنارم. آب در بطری اش  می لرزد.دیوارها هم . صدای زنگ تلفن می آید و نیز صدای دختران صاحب خانه که جیغ کشان به حیاط می دوند و من همچنان نگاهم به بطری است . به درون بطری می روم و بطری موشک می شودو به دماوند می رود .در آن جا جزوه فرهنگ عامه باز می شود و عده ای با لباس های  متفاوت بیرون می آیند و با یکدیگر درگیر می شوندو آن طرف تر روی قله 3 مرد با کراوات آن ها را تماشا می کنند و پوزخند می زنندو من کتاب اندیشه اسلامی را باز می کنم و می بینم که در آن نوشته ((ایمان به آنچه نمی شناسیم معنا ندارد))و نیز نوشته  بر در معبد دلفی یونان حک شده ((خود را بشناش))  و آن گوشه کتاب کسی با خط بد خطی نوشته : و شاید چه خالی بی پایانی...خورشید مرده بود...و هیچ کس نمی دانست...که نام آن کبوتر غمگین ...کز قلب ها گریخته.ایمان ست!

به دنبال ایمان با بطری به بم می روم .خرما می خورم و از آن جا به اهوازمی روم  .به خانه مان می رسم و کولری را می بینم که به خاطر ورود دزد به خانه از بالا به پائین پرتاب شده و تابستانی را که با یک کولر کمتر گرمتر است و جواد سیاه را که خانه شان کولر ندارد و کمی آن طرف تر لشگر 92 زرهی و سرباز زنجانی را که با صورتی سرخ و غرق در عرق کلاغ پر می رود و چند کیلومتر بالا تر کنار کارون و تصفیه خانه اش نعمت الله آغاسی را که با دستمالش جلوی بینی اش را گرفته و می خواند لب کارون چه گل بارون و چند خیابان آن طرف تر در خیابان 24 متری پرویز شاپور را  که با شاعره ای قهر است و بعد از آن  استادیوم تختی را  و تماشاگرانی را  که برای اثبات بهتر بودن قرمز یا آبی بر سر هم می کوبند و فولاد قرمز پوشی را که در حال سقوط است و استقلال اهواز آبی پوشی را که در حال فروش به یک شرکت خصوصی در تهران  و چند مرد شکم گنده را که آن ها را تماشا می کنند و پوزخند می زنند .

 به دنبال ایمان با بطری به خرمشهر می روم . بوی سوختگی کهنه ای می دهد و شهر بعد از آن را می بینم که در ورودی اش نوشته wellcome to ABADAN و سندی را که در بازار ته لنجی ها کنار رودخانه ایستاده و می خواند آهای توریسته ایرانی شو!!! و آن طرف رودخانه که به آن جا می روم و سربازان انگلیسی  برایم دست تکان می دهند و من  می گریزم و به خانه اراک بازمی گردم و همچنان دختران صاحب خانه را می بینم که با رنگ و روئی پریده با تاپ و شلوارک در حیاط ایستاده اند.

از بطری بیرون می آیم .ساعت 18 و 12 دقیقه است مجری شبکه خبر با خوشحالی اعلام می کند مرکز زلزله قم بوده است.شهروندان ((تهرانی)) را خطری تهدید نمی کند. منتظر خبری از اراک هستم چیزی نمی شنوم. سرم درد می کند. کمی استراحت می کنم .باید دوباره به درون بطری بروم .می خواهم به معبد دلفی بروم. شاید آن جا مقداری ایمان باقی مانده باشد.......

 


محمد

فروغ

من از نهایت شب حرف می زنم.

من از نهایت تاریکی

و از نهایت شب حرف می زنم.

اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن

به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم


محمد

روزهای بدون نور ( روز دوم )

ساعت ۲:۴۵ بامداد بود و من ۴۵ دقیقه بود که لمیده بودم و انگشت بر زمین می کوبیدم. ار کوچکترین به بزرگترین انگشت و این دور تسلسل ادامه داشت.....خواب می خواستم ... نبود... روز خواب بود ...روشنائی هم.... من بیدار بودم و سگ ولگرد بن بست مان . صدایش به بی خوابی ام کمک می کرد.

دوستش دارم . سگ را می گویم .با هم ارتباط داریم .شب ها هنگام گذرم از بن بست به هم سلام می کنیم .مدتی است مهمان بن بست ما است.دمش نصفه است و پارس کردنش مظلوم  . قهوه ای رنگ است . نمی شناسمش اما یقین دارم از دسته موجوداتی است  که بد بخت آمده و بد بخت می رود . مانند خیلی ها.

پرتقال می خوردم و به این فکر می کردم که قبل از این دو هفته کجا بوده ؟ فردا شب کجاست؟ شاید او هم مانند من می خواسته شرایط جدیدی بگذراند. پرتقال می خوردم و به این امید بودم که فردا نیز صدای او را بشنوم...دوستش دارم...دوست دارم به خانه بیاورم و حمامش دهم  و با هم زندگی کنیم... دوست داشتم یا من زبان حیوانات را می دانستم یا او زبان آدمیزاد . صحبت می کردیم ... از دمش می پرسیدم ... از مزه بی صاحب بودن ... می پرسیدم تا به حال کسی پدر سگ خطابت کرده ؟.... هیچ وقت دوست داشتی آدم بودی؟!

صدای پارسش قطع شده. تاریکی هم کمک می کند . پلک هایم سنگین شد.

ساعت ۵:۴۵ دقیقه بامداد....حمام کردم... با تاریکی... حال غریبی داشتم ...فضای کوچک پلمپ شده ای پر از سایه های خاموش آغشته به بخار و کف..هیچ چیز قابل رویت نبود . حس کوری در ذهنم مرطوب شد . زیر دوش به دوستم فکر می کردم . سگ . برایش اسمی گذاشتم . نمکی . نام یکی از دوستان مو قهوه ای دوران دبیرستانم بود . سگم هم مو قهوه ای است . و اکنون نامش نمکی.

ساعت ۵ بعد از ظهرــدلم هوای چارسوق و بازار و تک درختی و سنگک کرد...رفتم...در خیابان نگاه بهت زده پیرمردی دوخته شده بود به کاغذی که روی دیوار ماسیده بود و نام حاج اصغر اخوت را فریاد می زد...پیرمرد فکر می کرد... شاید به مرگ هم بازی دوران کودکیش ــاصغر اخوت ــ و این که فردا هم نوبت بازی اوست... پیرمرد را رد کردم ...چار سوق را هم...نوبت بازار بود..خیابان شلوغ بود و رفت و آمد بود و رفت آمد و ماهی کوچولو های قرمز در تشتی کنار خیابان آب تنی می کردند و از مردم می پرسیدند : عید داره میاد . آقا شما پول داری واسه بچه ات لباس نو بخری . خانوم شما چی؟؟ ... کمی آنطرف تر باز حاج اصغر اخوت بود و آنطرف خیابان کاغذی تاریخ گذشته پشت شیشه ای خمیازه می کشید و می گفت : ولنتاین نزدیکه کادو یادت نره... خیابان شلوغ بود .  پسران با نگاه حریصشان عفاف دختران را می دریدند و دختران در پاسخ می خندیدند . ...از تک درختی نیز گذشتم ..هدف سنگک ایرانی بود ....صف شلوغ بود و حوصله خلوت ... از سنگک ایرانی گذشتم و با یک فرانسوی ساختم ...و بعد بن بست بدون نمکی مان  بود و باز حاج اصغر اخوت ...خانه... خانه تاریک بود . مثل خیلی چیزها . نه از وق وق سگ خبری بود نه از ایتس ایتس ضبط و نه لامپ کم مصرف و نه بابا برقی . فقط آقای ایمنی بود و بخاری اش که اگر نبود زمستان اراک سخت تر از تابستان شهرمان ـــ اهواز ــــ می گذشت.

ساعت ۸ شب بود و خانه ظلمات . چراغ گازی روشن شد . و هنگامی که که رقص ناموزون چراغ گازی سایه ام را کوتاه و بلند می کرد. با یک فرانسوی. پنیر و گوجه خوردم.

ساعت ۹ شب بود و خواب با این سوال که فردائی هم خواهم داشت که از آن بنویسم؟ ....شاید حاج اصغر به خوابم بیاید...و چراغ گازی خاموش شد.


محمد

ماهی

من ماهی خیلی دوست دارم.ماهـــــی همون موجود لیز و لزج و رقاصیه که تو آب خفه نمیشه و گاهی تیغ داره و گاهی اره وشاخ و گاهـــی حتی برق. همون موجودی که بوش حال خیلی ها رو به هم می زنه اما هیچ وقت حال منو به هـــم نزده. ماهی فواید زیادی هم داره امگا ۳ داره روغن طبیعی داره هزار تا فایده دیگه هم داره که دکترا می گن.  

اهواز بودم.هوس ماهی کردم واسه خرید ماهــــــــــــی برای ناهار همون روز رفتم به یه محله تو جنوب اهواز به اسم ((آخر کیان)).اون جا یه بازاچه هســت که انواع ماهی و مرغ و گوسفند زنده و مرده و میوه و سیگار و کنسرو کمپوت خارجی و انواع نوشیدنی ها و کشیدنی های ممنوعه پیدا میشه.

آدما از جاهای دیگه با ماشیناشون میان اون جــا که خرید کنن ماهی بخرن آخه می دونین ماهی امگا ۳ داره روغـن طبیعی داره هزار تا فایده دیگه هم داره که دکترا می گن.اما این ماهی و مرغ و چیزائی که تو این بازارچه گیر میاد سهم ماشیــن سوارای محله های دیگه ست سهم مردم آخر کیان از این بازارچه بوی گند آشغالای ماهی و پیـــــــاز و سایر چیزائیه که هر غروب وقت تعطیلی بازارچه واسشون به یادگار می مونه.

اونا خیلی کم واسشون پیش میاد که ماهی بخورن. نه این که خیال کنیـــــــــد آخر کیانیا  ماهی دوست ندارنا.  نه این که خیال کنید آخر کیانیا نـــــمی دونن ماهی امگا ۳ داره هزار تا فایده دیگه هم داره که دکترا می گن. آخر کیانیا پول ندارن که ماهی بخرن.

اونا یعنی همون مردم آخر کیان که ۷  ۸ نفـری تو خونه های ۱۳۰   ۱۴۰ متری زندگی می کنن یه همسایه هائی دارن که هفته ای ۲ بار ماهـــــی می خورن. همسایه های اونا یه روزی مثل یقیه مردم کیان بودن  اما یه روز تصمیم گرفتن پولدار بـــشن  تصمیم گرفتن دیگه با حقوق ماهی ۱۵۰ هزار تــومان خرج ۶ تا بچه رو ندن تصمیم گرفتن منتظر سهام عدالت نشن تصمیم گرفتن یخچال نو داشته باشن تصمیم گرفتن پیتزا بخورن.

این تصمــــــــــیما پول می خواست. اونا هم شغل پر در آمدی رو انتخاب کردن اونا خونواده هائی هستن که شمـــــــا می تونید برید دم در خونشون.در بزنید و بگید جنس می خوام. مهم نیست اونی که درو واستون باز مـــــــی کنه مذکر یا مونث مهم نیست چند سالشه مهم نیست در چه ساعتــــــی از روزگار دارید در اون خونه رو می زنید.مهم نیست اونا هروئین سفید بسته ای ۳۰۰ تومانی می فـــروشن یا هروئین قهوه ای بسته ای ۲۳۰۰ تومانی یا تریاک گرمی ۱۰۰۰ تومانی با شیشه سوتی ۱۲۵۰۰ تومانی یا آبجو توبورگ قوطی ۳۵۰۰ تومانی یا اسکات ویسکی شیشه ای ۲۳ تومانی یا هر چیز دیگه ای چیزی که مهمه اینه که شــما واسه اون چیزی که می خاید بخرید تو جیبتون پول داشته باشید . آخه اونا با این پولی که تو جیــــــــــب شماست و بعدا تو جیب اونا میخوان ماهی بخرن آخه ماهی امگا ۳ داره روغن طبیعی داره هزار تــــــــــــا فایده دیگه هم داره که دکترا می گن

قبلا گفتم که اونا هفته ای ۲ بار ماهــی می خورن اما طعم ماهی واسشون دیگه مثل سبزی پلو با ماهی که قبلا سالی یه بار می خوردن نیــــست. ماهی های اونا مزه نفرین می ده مزه دزدی میده مزه فروش ناموس میده مزه قتل و غـــارت و هر مزه ی دیگه به جز سبزی پلو با ماهی های شب عید سال های فقر

اما همسایه های اونا نمی دونن چی کار کنـــن. نمی دونن ماهی ۱۵۰ هزار تمان حقوق بگیرن و منتظر عدالت و سهامش بشن یا این که مثل هــمسایه های متمولشون هفته ای ۲ بار ماهی با طعمی غیر از طعم سابقش بخورن. نمی دونن یخچال نو داشتــــــه باشن یا نه. نمی دونن پیتزا بخورن یا نه . نمی دونن نمی دونن  نمی دونن....

داره صدای اذان میاد . ظهر شده. وقت ناهاره . دیگه بوی ماهی داره حالمو به هم می زنه دارم از این آخر دنیا بر می گردم خونه.

بدون ماهی بدون امگا ۳

  http://i5.tinypic.com/3zgj49s.jpg   این هم یه عکس از آخر دنیا


محمد

 

در روزگازان قدیم

یک روز یک مرندی گفت چرندی

این چرندی که گفت مرندی

نبود حرف نا پسندی

لیکن

لیکن(6 و 8  خوانده شود)

لیکن این چرندی که گفت این پرند گوی مرندی

نبود خوشایند هر زور مندی

لیکن

لیکن

این چرند گوی مرندی   دست بر نداشت از این مشنگی

می نوشت در روزنامه ها جفنگی

عاقبت دست زور مندی

رسید خدمت مرندی

ابتدا او را به بیکاری واداشت

سپس او را به بیماری واداشت

بعد از این او را به بیزاری واداشت

انتها او را به بی جانی واداشت

(زرشک پلو)


محمد

معدن طلا

   این پائینی ها لینک چند تا عکس که از بعضی محله های شهر خــــودم (اهواز) گرفتـــــــم. اهواز مرکز همون استانیه که صنایع فولاد داره. نورد لوله داره.یه عالمه چاه نفت داره. نورد کاویان  پتروشیمی ماهشهر و سربندر و بندر امام کشت و صنعت شوشتر و هفت تپه و سدهای کارون و دز و عباسپور و کرخه ....... داره.                                                                                       همون جائی که ۱۶ هزار شهید داده.                                                                             همون جائی که جلوی عراق ایستاد و سوراخ سوراخ شد. همون جائی که مشهد شهدا داره. همونی که گفتن دینشو ادا کرده. همون جائی که خودتون می دونین اگه یه هفته نفت نداشته باشه چه لطمه ای به اقتصاد می خوره.

   خوب

  حالا اگه تا این جای نوشتم رو خوندید چند از عکس های این معدن طلا رو ببینید تا متوجه بشید چی گفتم.

       لینک ۱.                                  http://i5.tinypic.com/3zgj49s.jpg                                                                      

      لینک ۲.                                    http://i3.tinypic.com/3zvusds.jpg

       لینک ۳                                    http://i12.tinypic.com/4caaxzo.jpg   

       لینک۴.                                    http://i17.tinypic.com/3za4dad.jpg 

       لینک ۵.                                   http://i14.tinypic.com/29onx45.jpg 

        لینک ۶.                                   http://i4.tinypic.com/447lk68.jpg   


محمد

يه سوال

   به نظر شما چرا افراد شرکت کننده تو نماز جـمعه های مملکت ما ــ که بیشترین جمعیتش رو جوان های زیر ۳۰ سال تشکیل میدن ــ معمولا بــــــــــالای ۵۰  ۶۰ سال سن دارن. یعنی همون آدمائی که زمان نوجوانی و جوانی و شکل گیری اعتقاداتــــــــــــــــشون تو دوران ــ به قول معلم پرورشیمون ــ طاغوت و فساد و بی دینی بوده اما جوان های حال حاضــــــر که زمان شکل گیری اعتقاداتشون تو دوران ــ به قول معلم پرورشیمون ــ حکومت اسلامی و عـدل و برابریه نمیرن نماز جمعه؟


محمد

 

   الان ۲۰ بهمن ۸۵ و تلویزیون داره تصــــــاویر انقلاب ۵۷ رو نشون میده به همین خاطر سری به کتاب مصاحبه های تاریخی زدم مصاحبه فالاچی با امام خمینی در ۲ مهر ۵۸ رو خوندم.

   من که زمــــــان انقلاب نبودم اما وقتی این مصاحبه و بقیه صحبت های امام رو می خونم حس می کنم این وسـط یه چیزی گم شده. یعنی اون اولای انقلاب یه چیرز دیگه قرار بوده بشه و الان چیز دیگه ای رقم خورده انگار ما اون جائی که می خواستیم نیستیم.

   حس می کنم در جریانات اول انقلاب از یه طرف بوم افتادیم و الا از یه طرف دیگه همون بــــــوم. عقیده ها انگار عوض شده. انگار همون آدمائی که تلویزیون نشون میده که رفتن تو صــــــف های میلیونی و میــــــــگن مرگ بر شاه حالا تو دلشون چیزای دیگه ای میگن که از حرف اون زمانشون متفاوت.

   دوســت دارم در این مورد با هم تبادل نظر کنیم. ممنون میشم اگه نظراتتون رو بهم بگیــــــــد. اگه ایملتون رو هم بدید منم حتما جواب میدم.

  خدا نگه دار


محمد

 

    یه جائی تو سرزمین خودمون یه دیوار کاه گلی بلند با طاق قوسی شکل بود که روش یه در کلون دار قدیمی نقاشی و 2 تا مرد با لباسای قدیمی برجسته سازی شده و بر اساس مشخصات ظاهریش به نظر می اومد بالای 100 سال رو داره.

    15روز پیش موقعی که هنوز نرفته بودم مسافرت موقعی که از روبروش رد می شدم جلوی چشم خودم یه قسمت از سمت راست طاق ریخت پائین.

   حالا که که از مسافرت برگشتم وقتی که دوباره با دیوار روبرو شدم دیدم چیزی به نام طاق اون جا نیست.از لوازم تحریری نزدیک دیوار که سوال کردم گفت چند تا کارگر شهرداری اومدن و باقیمانده طاق رو خراب کردن.

   وقتی دلیلش رو پرسیدم گفتن این کار واسه این بوده که باقیمانده طاق روی سر مردم نریزه.

   دیگه من هیچ توضیحی در مورد امکان مرمت و استفاده و بازدید و جذب توریست و بهبود معیشت همون مردم که گفتن به خاطر اونا طاق رو خراب کردن نمیدم.

   خداحافظ


محمد